تبليغاتX
سیاهی

سیاهی

زندگی عشق است ضعیفان کنار میکشند :

کار کار کار =اخرین نجات دهنده ی من

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 14:22 توسط محمد|

 

 

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
.

.

.

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.

.

.

.

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

.

.

.

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

.

.

.

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

.

.

.

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

.

.

.

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

.

.

.

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

.

.

.

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

.

.

.

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

.

.

.

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

.

.

.

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

.

.

.

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

.

.

.

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

.

.

.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

.

.

.

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 14:16 توسط محمد|

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 12:32 توسط محمد|

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 12:30 توسط محمد|

  با عرض معذرت به همه ی دوستانی که به سیاهی امده اند موقتا این قسمت مسدود میباشد.
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 13:8 توسط محمد|

 

خوشحالم به گریه های بیصدایی که شبها دارم:

مینویسم به کسی که نمیشناسمش گاهی در ارزوی دیدارش هستم گاهی بیخیالش هستم گاهی برایش میمیرم و گاهی بودو نبودش برایم فرقی ندارد.

چون انی را که در ارزوی دیدنش هستم را که هنوز هم ندیده ام گنگ شده ام فکر میکنم او هم مرا ندیده است و گنگ ودر ارزوی دیدار من است.

به سایه هایی نگاه میکنم که به دنبالم میایند که باز هم سایه ای که به دنبال من میاید رنگش سیاه است .نمیتوان رنگ سیاهیه سایه ی پشت سر را به رنگ دیگری در اورد پس باید سیاهی را قبول کرد و با ان زندگی کرد.در سیاهی زندگی کردن از روحیه ی بد نیست بلکه روشنی را خوب درک کردن و قدرش را به وقتش شناختن و ادم بودن است.مینویسم برای کسی که سایه ای دارد و سایه ی ان هم سیاه است پس انی را که من به دنبالش هستم سایه اش سیاه است پس او هم مصل من قدر نور را میشناسد که همه نمیشناسندش.

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟     نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندام چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم ازخاک گلویم سوتکی باشد  به دست کودکی گستاخ و بازی گوش "و او نیز به

گلویم بفشارد و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد و بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 10:19 توسط محمد|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»


Design By : Pichak